فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
430
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
اتفاق افتاد ، براى او به آن چيز حكم صادر شد ؛ « رَسَتْ عليهِ المناقصةُ » و « رَسَا عليه المزادُ » : مناقصه و يا مزايده برايش ثابت و استوار شد ، - رَسْواً بينَ القوم : ميان آن قوم را اصلاح كرد و آرامش داد ، - عَنْهُ حَدِيثاً : حديثى از وى نقل كرد ، - الحدِيثَ : پارهاى از حديث را براى او ذكر كرد . الرَّسَائِع - دوالهاى بافته يا منگولهها كه زير حمايل شمشير و مانند آن قرار دهند . الرِّسَاعة - واحد ( الرَّسَائِع ) است . الرِّسَاغ - ريسمانى كه بر پاى ستور بندند و سر ديگرش به ميخ وصل كنند تا نتواند راه برود . الرِّسَال - پاهاى شتر . الرَّسَالَة - مترادف ( الرسَالة ) است . الرِّسَالَة - ج رَسَائِل و رِسَالات : اسم است از ( ارْسَلَ ) ، پيامبرى ، صفحهاى كه در آن نثر مرسل و بدون سجع نوشته شده باشد ، - البرقيَّة : پيامى است كه وسيلهى تلگراف فرستند . الرَّسَّام - نقاش ، چهرهنگار . الرِّسَامة - اسم است از ( رَسَمَ الأُسْقُف فلاناً ) : اسْقف درجهاى از درجات كليسا را به فلانى داد . رَسَبَ - - رُسُوباً و رَسَباً الشَّيءُ في الماءِ : آن چيز در آب فرو رفت و ته نشين شد ، - فى الامتحان : در امتحان مردود شد ، - تِ العينُ : چشم به گودى فرو رفت . رَسُبَ - - رُسُوباً و رَسَباً : مترادف ( رَسَبَ ) است . الرَّسَّة - [ رسّ ] : ستون محكم يا استوار . رَسِحَ - - رَسَحاً : گوشت كفل و سرين او تحليل رفت و كم شد . الرَّسْحَاء - مؤنث ( الأَرْسَح ) است ؛ « امْرَأَةٌ رَسْحَاء » : زن زشت . رَسَخَ - - رُسُوخاً : در جاى خود ثابت و استوار ماند . رَسَعَ - - رَسْعاً العضوُ : آن عضو سست و تباه شد ، - تْ عينُهُ : پلكهاى چشم او بهم چسبيد ، - الصبيَّ و غيرَهُ : بر دست و يا پاى آن كودك مهرهى چشم زخم بست . رَسِعَ - - رَسَعاً : پلكهاى چشم او تباه شد ، - تْ عينُهُ : چشم او تباه و پلكهاى آن تباه و فاسد شد . رَسَّعَ - تَرْسِيعاً : گوشهى چشم او از طرف بينى تباه شد ، خانهنشين شد ، - الشيءَ : آن چيز را چسبانيد ، - السيرَ : دوال را شكافت و در ميان آن دوال ديگرى فرو برد . الرَّسْعَاء - « عَيْنٌ رَسْعَاء » : چشم كه پلكهاى آن متغير و فاسد شده باشد . رَسَغَ - - رَسْغاً البعيرَ : مچ دستهاى شتر را با رسن بست . رَسَّغَ - تَرْسِيغاً المطرُ : باران بسيار و فراوان آمد بگونهاى كه مچ پاى ستور در آب فرو رفت ، - العَيشَ : زندگى را فراخ كرد ، - الكلَام : سخن را تلفيق كرد و بهم پيوند داد . الرُّسْغ - ج أَرْسَاغ و أَرْسُغ ( ع ا ) : مچ دست يا مچ پاى ستور ، - ( ع ا ) : مفصل يا بند ميان آرنج و پنجه يا ميان ساقهى پا و قدم . الرُّسُغ - ج أَرْسَاغ و أَرْسُغ ( ع ا ) : مترادف ( الرُّسْغ ) است . الرَّسَغ - سستى كه در پاى ستور پديد آيد . رَسَفَ - - رَسْفاً و رَسِيفاً و رَسَفَاناً : همانند شخص پاى بسته راه رفت . رَسِلَ - - رَسَلًا و رَسَالَةً الشَّعرُ : موى سر فروهشته شد ، - البَعيرُ : شتر آهسته رفت . رَسَّلَ - تَرْسِيلًا في القراءَةِ : بطور واضح خواند ، با تأنى و درنگ خواند . الرَّسْبل - من الشعر : موى فروهشته ، - من السيْر : راه رفتن آهسته ، - من الإبل : شتر آهسته رو . الرِّسْل - ج رِسَال : جهت بازوى اسب ، فراخى و نعمت ، نرمى ، مهربانى و دوستى ؛ « على رِسْلِكَ يا رجُل » : اى مرد . آرام و آهسته باشد . الرَّسَل - ج أَرْسَال : پارهاى از هر چيزى ، گروه . الرَّسْلَة - تنبلى و سستى ، « هُم فى رَسْلةٌ منَ العَيْشِ » : آنان در آسايش و آسودگى زندگى مىكنند . الرَّسْلة - گروه ، جمعيت ؛ « جَاؤوا رِسْلَةً » : بطور گروهى آمدند ، مهربانى و دوستى و رفاقت . رَسَمَ - - رَسْماً المطرُ الديارَ : باران خانهها را خراب كرد و با خود برد و نشانهى آنها را بر زمين باقى گذاشت ، - الكتابَ : كتاب را نوشت ، - على كذا : بر روى چيزى نوشت و خطاطي كرد ، - دائرةً او قطعاً مخروطِيّاً او خَطَّاً مُنْحَنِياً فى مُضَلَّعٍ ( ه ) : دايرهاى يا شكل مخروطى يا خط منحنى در چند ضلعى كشيد بگونهاى كه با ضلعهاى آن مماس شد ، - شَارةَ الصَّلِيب : آن مرد مسيحى با حركت دادن دستهاى خود شكل صليب نشان داد ، - هُ الأُسْقُف : اسقف به او درجهى كليسائى داد ، - نحوَهُ : با شتاب به سوى او رفت ، - لهُ كذا : چيزى را به او فرمان داد ، - رَسِيماً البعيرُ : شتر سخت راه رفت و بر زمين اثر گذاشت . رَسَّمَ - تَرْسِيماً الثوبَ : جامه را خط كشى كرد ، - النَّاقَةَ : شتر را طورى راه برد كه بر زمين اثر گذاشت . الرَّسْم - مص ، - ج رُسُوم و ارْسُم : نشان و اثر خانه بر روى زمين ، نشانه و علامت ، چاه كه در زير خاك فرو رفته باشد ، تصوير يا عكس چيزى ، - ( ف ج ) : نقاشى اشياء يا چهرهنگارى اشخاص يا مناظر طبيعى و روستائى با قلم مداد يا قلم چهرهنگار ، چيز غير حقيقى مانند ( ارَى وُدَّكم رَسْماً و ودِّى حقيقةً ) : دوستى شما را غير حقيقى و دوستى خود را با شما حقيقى مىبينم ؛ « الرَّسْمُ الهَزَلي » : نقاشى كاريكاتور ؛ « الرَّسْمُ الشمْسِيّ » : عكس برقى ، - ج رُسُوم : فرمان ، - عند اهل الجبايةِ : ماليات و عوارض گمركى كه از كالاها گرفته مىشود و به ( المَكْس ) معروف است ؛ « بِرَسْم فلان » : به مقصد يا بسوى فلانى فرستاده مىشود .